تبليغاتX
سکوت سرشار از ناگفته هااست
 

اينجا هوا بارونيه...

واي خداي من

باران

باران

بوش تو اتاقمم پيچيده

هيچي نمي شه گفت....

خوش به حال خودم

باران

من رفتم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط علی


 

یادم تو را فراموش

سلامِ صبح

خواب شبانگاه را از یادم پراند

کابوس مرگ بانوی قاصدکانم

لذت  دلنواز شبانه های شهرزاد قصه گو را هم به هراس انداخت...

شبی دراز تر از هزار یکمین طلوع ماه بر فرق داستانی شیوا..

شب ظلمت

آن هم از نوع بی پایانش

آه که پیش از سحر‌

چه ها که بر سرم نیامد

قایقم غرق

ماهیانم بر باد

و پریای ساحل جانم اسیر دیو...

 و کنون صبح گاه شب واقعه است

چیزی ورای گوشهایم زوزه می کشد

و زجه هایی دور

نزدیکی های وجودم را به آتش می نشاند

سور عزای خواب من؟

آن هم در صبح بیداری؟

هیهات که این نسیم از کوی قبر کن ها می وزد

و داد از رمیده های بی پناه

آنگاه که عشق

از کاخشان سفر کند

و کوخ نشینست هر آنکه این گونه می زید...

بدرود ای عشق

ای تو آن شکوهی که در خواب هشت ساعته ی مرد سکوت

هر آنچه خواستی و توانستی کردی...

و حال

خورشید نو رس

با التهاب زندگی بر سفره ی داغ ما می نشیند

من نیز

به رسم پاک بازان دل در دام

هر آنچه ندارم برای بازی رو می کنم...

حال وقت آنست که صبوحی پیشه کنم

تا شب خمار لذت سیاه

به سفالینه ای از دختر انگور

جانم را غسل زندگی بخشد...

ای عشق

خاکستر جانم

سیمرغی نو را نوید می دهد...

ای عشق

یادم تو را فراموش...

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط علی |