تبليغاتX
سکوت سرشار از ناگفته هااست

سکوت سرشار از ناگفته هااست

سرخ باش

چون خورشيد

با ريتم ملايم دلدادگي

سرخ باش

چون آتش

گرما دهنده و خانمان سوز

سرخ باش

چون عشق

دلربا و جان فريب

.... سرخ باش

جان بابا

جان دل

جانِ جان...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 1:5 بعد از ظهر توسط علی |


وقتی که تنها باشی

وقتی همدمت از دست کارات خسته بشه

نمی دونی چیکار کنی....

پناهی نیست

و هر چه هست گویی نیست...

تقصییر از توست

و یا که در این میان تو تنها  وتنها و تنها

تنها تو نیستی که گام به کج نهاده ای

و به واقع تنها تویی...

و تویی که با تمام وجود بر دست تنهایی بوسه می زنی و بدرقه اش می کنی تا بدرود

مهمانی که نمی رود

شاید حال....

دوستش دارم

قلم که دست می گیرم گویی دیگر انبار کلامم نیست و هر چه هست از سر نادانیست...

بودم و نیستم

هستم و نیستم

دوست دارم و نیستم

و نه می گویم و نه خواهم گفت

اما خواهم ماند

و نه از سر اشتباه

که دوستی جز این نیست و دوست/ دیگر گونه ارزش نمی یابد...

در قدمگاه بغض که می رسی یادت می آورند که مردی

و آنگاه سکوت را بر هر چیز ارزش می گذاری...

و می نویسی

مشق خوبی ها این چنین است و زیباست حتی با بغض...

"دوست دوست داشتنی ترین لحظه هایم

دخترک آب نبات ها و بستنی های شیرین

دخترک لبخند ها و بهانه های شیرین

دخترک اخمها و مهرهای بی تکرار

دختر ثانیه های ناب و لحظه های به قرار..."

فصل تابستان است و روز پیش

سال از یک گذر نمود

روز مادر بود و گرمای بی وصف آسمان

و دلی که دل سپرد

سال دو گرچه بد آمد

اما مقدمش گلباران که شاید در پیش آن باغی از گل باشد

و هر چه جز این شایسته ی بیان نیست...

انتظار و صبوری

سال بد را به سال نور تبدیل می کند

و چه بسا که از پس باران این بغض/شکوفه ها سر برآورند

و باغمان هوای نوروز یابد

کس چه می داند

شاید این سال

بهترین سال....

دست بر گردن دل خواهم گذاشت

و تکیه بر دیوار ایمان...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 11:45 قبل از ظهر توسط علی |


یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت

 

بر سر ما ز در و بام و هوا گل می ریخت

 

سر به دامان منت بود و ز شاخ گل سرخ

 

بر رخ چون گلت آهسته صبا گل می ریخت

 

خاطرت هست که آنشب همه شب تا دم صبح

 

شب جدا شاخه جدا باد جدا گل می ریخت

 

نسترن خم شده لعل لب تو میبوسید

 

خضر گویی بلب آب بقا گل می ریخت

 

زلف تو غرقه بگل بود و هر آنگاه که من

 

می زدم دست بدان زلف دوتا گل می ریخت

 

تو به مه خیره چو خوبان بهشتی و صبا

 
چون عروس چمنت بر سر و پا گل میریخت
 
برای آزاده ام...

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 2:42 بعد از ظهر توسط علی |


سر بر دیوار نهادم

با تابوتی بر پیش

و جسمی که احساس مرده اش را  تشیع می کند..

سنگ صبوری بود ونبود...

و دلهای پژمرده

تا رستاخیز ممکن

بر گور حسرت آرمیده اند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 4:21 بعد از ظهر توسط علی |


 

تا که هستم دستها گم می شود

 یاد من خاکستر خم می شود

می روم با کوله بار خستگی

از تب تند غم دل بستگی...

یاد تو در جان من خورشید بود

عشق تو تابان تر از هر شید بود

ماه تابانم بیا من سوختم..

عشق در جانم نشست غم دوختم..

....و اتاق خالی ام قدمهای گرمی را بر سرش چون نوازشی مستانه منتظر است...

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 2:43 قبل از ظهر توسط علی |



با ياد تو خوابم برد

در خواب تو را ديدم

از پنجره ام تابيد

مهتاب،تو را ديدم

شادان مژه بگشودم

بگريختي از چشمم

از ديده فشاندم اشك

در آب تو را ديدم....

 

 درياي هستيم

 فانوس ماه تو را به انتظار نشسته است....

به بهترينم...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 2:57 قبل از ظهر توسط علی |


 

امروز من بیست و یک ساله شدم...

تقریبا یک سوم عمر مام گذشت...

خدا رو شکر می کنم که این سال واسم پر حادثه  ترین

و در عین حال بهترین سال  زندگیم بود...

آخه...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 2:27 بعد از ظهر توسط علی |


 

دخترك قاصدكانم

        و در كوچه هاي غروب

نام تو را با باد به دست قاصدكي سپردم ...

تا اسم معصومت در گوش خداوند چنين زمزمه شود

دخترك قاصدكانم...

...

 

 

پارو به دست تو

و زمان در حصار من..

 تا دور شويم از آنچه دورمان مي دارد..

رقص باد و راه ماهيان سرشار..

و مردابي كه يك اقيانوس دريا دارد و آب..

تا انتها نشسته ام

و دستان تو

گرمي ساحل را نويد مي دهد...

  و اين چنين است كه ما

درياچه ي روياهايمان را بر امواج سر گردان سوار مي كنيم...

من و تو

تكيه بر ديوار يك عشق...

براي آزاده ام...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 1:32 قبل از ظهر توسط علی |


در این راستای تنهایی

وقتی که هیچ کس پناهی برای قلب خسته ام نیست...

تنها و بی کس

در امتداد دریای یخ زده ی زمان پیش می روم

نه نوری

نه حرارتی

و نه یاد بهاری تا بدان امید بازگشت سر دهم...

سوز بوران

غرقه در امواج زندگی

و حس خاموش مرگ حقایق

کشتی بی بادبانم را به قعر سکوت پیش می برد

حال دیگر من وسکوت مبهم تنهایی

و دلی که سرشار از سکوت است

آری تنها سکوت

از حال تا ابد...

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 5:22 بعد از ظهر توسط علی |


من و تو يکي دهان‌ايم

که با همه آوازش

به زيباترسرودي خواناست. 

من و تو يکي ديدگان‌ايم

که دنيا را هر دَم 

 در منظر ِ خويش

 تازه‌تر مي‌سازد.

نفرتي

از هرآن‌چه باز ِمان دارد

از هرآن‌چه محصور ِمان کند

از هرآن‌چه وادارد ِمان 

 که به دنبال بنگريم،

دستي

که خطي گستاخ به باطل مي‌کشد. 

من و تو يکي شوريم

از هر شعله‌ئي برتر،

که هيچ‌گاه شکست را بر ما چيره‌گي نيست

چرا که از عشق

روئينه‌تن‌ايم 

و پرستوئي که در سرْپناه ِ ما آشيان کرده است

با آمدشدني شتاب‌ناک 

خانه را 

 از خدائي گم‌شده 

 لب‌ريز مي‌کند...

الف-بامداد(شاملو)

...

به بهترینم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 12:38 بعد از ظهر توسط علی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونيک



نوشته هاي پيشين

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385



پيوندها

روزنوشت(عادل دهدشتي)
آزاده
پارس بانو
علی محمدی
بانو
دنیای دخترک
عشق،آخرین شکست من
دروغی به نام عشق
دخترک پاییز
کلبه ی عاشقانه
حسرت پرواز
قالب هاي نايت اسکين


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin