تبليغاتX
سکوت سرشار از ناگفته هااست

 

حاله ها گرمند و نورانی

حاله ها مملو ز بینایی

نور هم اینجا

رقصان و بی  پروا

در افق رازها یکسان رمز آلود

در افق دیدم من این نور رهایی را...

من دراین حال وهوا

تشنه ی جرعه ای از نور

از عشق بودم...

 انکه امروز مرا جانی داد

 آنکه نورم بخشیدم

 نام زیبایش بود

او....

 آسمان وقف نگاهت

 ای همه بود نبودم از تو...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط علی |


تو هم با من نبودي

مثل من با من

و حتي مثل تن با من

تو هم با من نبودي

آنكه  مي پنداشتم

بايد هوا باشد

و يا حتي

گمان مي كردم اينطور

بايد از خيل خبر چينان

جدا باشد

تو هم با من نبودي

تو هم با من نبودي

تو هم از ما نبودي

آنكه ذات درد را

بايد صدا باشد

و يا با من چنان هم سفره ي شب

بايد از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم از ما نبودي

تو هم مومن نبودي

بر گليم ما

و حتي بر حريم ما

ساده دل بودم كه مي پنداشتم

دستان نا اهل تو بايد مثل هر عاشق

رها باشد

تو هم از ما نبودي...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط علی |


 

اينجا هوا بارونيه...

واي خداي من

باران

باران

بوش تو اتاقمم پيچيده

هيچي نمي شه گفت....

خوش به حال خودم

باران

من رفتم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط علی


 

یادم تو را فراموش

سلامِ صبح

خواب شبانگاه را از یادم پراند

کابوس مرگ بانوی قاصدکانم

لذت  دلنواز شبانه های شهرزاد قصه گو را هم به هراس انداخت...

شبی دراز تر از هزار یکمین طلوع ماه بر فرق داستانی شیوا..

شب ظلمت

آن هم از نوع بی پایانش

آه که پیش از سحر‌

چه ها که بر سرم نیامد

قایقم غرق

ماهیانم بر باد

و پریای ساحل جانم اسیر دیو...

 و کنون صبح گاه شب واقعه است

چیزی ورای گوشهایم زوزه می کشد

و زجه هایی دور

نزدیکی های وجودم را به آتش می نشاند

سور عزای خواب من؟

آن هم در صبح بیداری؟

هیهات که این نسیم از کوی قبر کن ها می وزد

و داد از رمیده های بی پناه

آنگاه که عشق

از کاخشان سفر کند

و کوخ نشینست هر آنکه این گونه می زید...

بدرود ای عشق

ای تو آن شکوهی که در خواب هشت ساعته ی مرد سکوت

هر آنچه خواستی و توانستی کردی...

و حال

خورشید نو رس

با التهاب زندگی بر سفره ی داغ ما می نشیند

من نیز

به رسم پاک بازان دل در دام

هر آنچه ندارم برای بازی رو می کنم...

حال وقت آنست که صبوحی پیشه کنم

تا شب خمار لذت سیاه

به سفالینه ای از دختر انگور

جانم را غسل زندگی بخشد...

ای عشق

خاکستر جانم

سیمرغی نو را نوید می دهد...

ای عشق

یادم تو را فراموش...

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط علی |


 

دیگر در تمام زندگی هیچ چیز را فدای پاکی خویش نخواهم کرد

 

خدایا ممنونم

 

ممنونم

اگر این چنین شد تنها تو خواستی....

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط علی |


دو سال پیش وقتی این وبلاگو راه انداختم سر مشق کلام و شعرامو گذاشتم سخنی از شاعر بزرگ مرحوم احمد شاملو

حالا بعد دو سال گذروندن پر فراز و نشیب ترین روزهای عمرم به این نتیجه رسیدم که واقعا بهترین سخن سکوت

من دیگه نمی خوام هیچ موقع تو زندگیم باج بدم

به هیچ کس

به هیچ کس

می خوام تا آخر عمرم سکوت کنم

سکوت سرشار از نا گفته هاست

سکوت سرشار از نا گفته هاست

سکوت سرشار از نا گفته هاست

سکوت سرشار از نا گفته هاست

سکوت سرشار از نا گفته هاست

سکوت سرشار از نا گفته هاست

سکوت سرشار از نا گفته هاست

سکوت سرشار از نا گفته هاست

..............

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط علی |